تبليغاتX
یه گوشه دنیا
سلام

نمی دونم چرا ولی تو مقطع فعلی دیگه دوست ندارم بنویسم. البته این به این معنی نیست که دیگه به دوستانی که اینجا پیدا کردم سر نمی زنم. من فقط دوست ندارم تو وب بنویسم. علتش رو هم نمی دونم و اصلا دوست ندارم بگم وقت ندارم، سرم شلوغه يا از اينجور حرفا. شاید به همون علتیکه حمید بتهون نمی نویسه. اونم مي خواد بنويسه و تا اونجا كه من مي دونم حداقل پستاي من و مجيد رو مي خونه ولي نه وب داره و نه تو وب دوستان كامنت مي ده. اينه كه فكر مي كنم اين پست آخر من باشه و هفته بعدم اين وب رو حذف مي كنم.

خوشحال نشو مجيد ايكس. همونطور كه گفتم بازم به بچه ها سر ميزنم و به كرات مي گم:

مجيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاك برسرت

****************

پس بريم تا ببينيم حافظ امروز چي ميگه

غلام نرگس مست تو تاجدارانندتو را صبا و مرا آب دیده شد غمازز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگرگذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببیننصیب ماست بهشت ای خداشناس برونه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بستو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که منبیا به میکده و چهره ارغوانی کنخلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

خراب باده لعل تو هوشیارانندو گر نه عاشق و معشوق رازدارانندکه از یمین و یسارت چه سوگوارانندکه از تطاول زلفت چه بی​قرارانندکه مستحق کرامت گناهکارانندکه عندلیب تو از هر طرف هزارانندپیاده می​روم و همرهان سوارانندمرو به صومعه کان جا سیاه کارانندکه بستگان کمند تو رستگارانند

***********************

و آخرين حكايت از سعدي

سيه گوش را گفتند تو را ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد؟ گفت: تا فضله ی صيدش می خورم و از شر دشمنان در پناه صولت او زندگانی می کنم. گفتندش اکنون که به ظل حمايتش درآمدی و به شکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزديکتر نيايی تا به حلقه ی خاصان درآرد و از بندگان مخلصت شمارد؟ گفت: همچنان از بطش او ايمن نيستم. افتد که نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد که سر برود و حما گفته اند از تلون طبع پادشاهان برحذر بايد بود که وقتی به سلامی برنجند و ديگر وقت به دشنامی خلعت دهند و آورده اند که ظرافت بسيار کردن هنر نديمان است و عيب حکيمان.


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 14:24  توسط علی اصغر  | 

سلام

می خواستم این پست رو روز چهارشنبه پیش بدم.  همه قسمتاشم کامل کردم که از بخت بد یبار دیگه مقهور شدم و هر چی تایپیده بودم موقع ثبت پرید. منم مثل دفعه پیش دیگه نتایپیدم تا روی بلاگفا زیاد نشه. تو این چند روزم سرم اینقدر شلوغ بود که نتونستم بتایپم.

*********

چند روز پیش وزارت اطلاعات خبر داد که پلیس امارات شهرام جزایری رو دستگیر کرده و در حال تحویل به پلیس ایرانه. جالب اینه که همون روز آصفی (سفیر ایران در دوبی) این خبر رو تکذیب کرد. البته این آقا عادت به تکذیب داره. اون موقع که سخنگو هم بود راه به راه تکذیب می کرد. بعدا از اینور و آنور گفته می شد که احتمال می دن این آقا موقع دستگیری تیر خورده و به همین دلیل این قضیه تکذیب شده تا بهبود پیدا کنه. همین روزاست که سر این بابارم زیر آب کنن. انصافا حق دارن. چون اگه اینکارو نکنن دیگه هیچ آبرویی واسشون نمی مونه

***************

قزوین

امشب میرم قزوین. جالبه که همین امشبم باید برگردم تا فردا صبح سر کار باشم. هر چی فکر می کنم برای فامیل های جدیدم که بیش از پیش باهام فامیل تر شدن، نمي دونم چي ببرم. اول گفتم مجيد ايكس رو ببرمولي هر چي فكر كردم ديدم درست نيست سر دوست چندين و چند سالم يه چنين بلايي بيارم ولي خودمونيم اگه اينكارو بكنم ......... واي واي واي  ولش كن بابا بگذريم بذار اين بدبخت يه نفس راحت بكشه.

*******************

سرگردان

دوست دارم خيلي چيزا بنويسم ولي نمي دونم چرا دستم پيش نمي ره شايدم دلم نمي خواد بنويسم. گاهي اوقات آدم دلش مي خواد هم حرفش پيش خودش بمونه هم نمونه. اينجور مواقع بهترين راه خوندن قرآنه. آدم آروم مي شه. دو سه هفته اي مي شه كه لاي قرآنو باز نكردم. فقط روز عقد تو محظر كه چند آيه اي رو دلم خوندم. من دوست دارم قرآنو با صدا بخونم و معتقدم بايد معنيشم خونده بشه تا علاوه بر آرامش روحي يه حظي هم از معانيش برد.

خاك بر سرت مجيد  نمي دونم چرا اينقدر برنامه هام به هم ريخته. يه خونه تكوني كلي لازم دارم.

***********************

حافظا امروز براي ما چي داري

 

 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت

حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت 

به نوک خامه رقم کرده​ای سلام مرا

که کارخانه دوران مباد بی رقمت

نگویم از من بی​دل به سهو کردی یاد

که در حساب خرد نیست سهو بر قلمت

مرا ذلیل مگردان به شکر این نعمت

که داشت دولت سرمد عزیز و محترمت

بیا که با سر زلفت قرار خواهم کرد

که گر سرم برود برندارم از قدمت

ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتی

که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت

روان تشنه ما را به جرعه​ای دریاب

چو می​دهند زلال خضر ز جام جمت

میشه وقت تو ای عیسی صبا خوش باد

 که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت  

 

 

******************************

حكايت ديگري از سعدي

 درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد. حجاج يوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت:

 دعای خيری بر من کن. گفت: خدايا جانش بستان. گفت: از بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت:

 اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را.


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 15:23  توسط علی اصغر  | 

سلام

عنوان مطلب امروز برای همه آشنا است. بله جوکیه که روی هواپیماهای جمهوری اسلامی نوشته شده:

راه شهادت هنوز باقی است.

هواپیمایی جمهوري اسلامي ايران

امروز هم خبردا شدیم تعداد دیگری از نیروهای سپاه در یک سانحه هوایی به شهادت رسیدند. اما دلیل ایندفعه اقایان نقص فنی هواپیما نیست. می فرماین علت یا شرایط بد جوی است یا حمله اشرار. راستی واقعا تشخیص اینکه این هواپیما هدف قرار گرفته یا به قول بعضیا تحت شرایط نا مساعد جوی سقوط کرده اینقدر سخته. بنده گان خنگ خدا خودشون رو به اون راه زدن مردمم بی عقل فرض می کنن. چند وقتیه سریالی از تلویزیون پخش می شه که به اصطلاح نوع سند سازی در رژیم گذشته رو فاش می کنه. که مثلا چطور  می زدن یکی رو می کشتن و بعدشم با سند سازی اینکارو گردن کس دیگری مینداختن. یادمه تو یکی از همین شبای گذشته وقتی این سریال رو می دیدیم و مادرم گفت: عجب بی شرفایی بودن اینا". گفتم بابا:" فکر کردی الان از این کارا نمی کنن؟" یکی دو روز بعدش خبر دادن که شهرام جزایری فرار کرده. امروزم که این خبرو شنیدم. حالا با توجه به اینکه من معتقدم این رژیم تا ظهور آقا امام زمان پایدار می مونه، شما فكر مي كنيد اين مسائل كي به اين شكل تو رسانه ها به اطلاع مردم مي رسه؟ البته مردم خودشون كاملا آگاهن چرا كه اتفاق اينجور مسائل ديگه براشون عادي شده.

***********

شهرام جزايري

شما باور مي كنيد شهرام جزايري خيلي اتفاقي و بدون برنامه ريزي قبلي توسط آقايان فرار كرده باشه؟ چند روز قبل تو جمعي بوديم كه يكي از افراد خبرنگار صدا و سيما بود وقتي از موضوع جزايري ازش پرسيديم گفت: خبر داريم كه الان تو دوبي هست". ديروز در خبرگذاري فارس از زبون قاضي مرتضوي خوندم كه گفته بود تمام خروجياي مرز تحت كنترله كه جلوي اين آقا رو بگيرن. يعني آقاي مرتضوي خبر نداره كه الان جزايري داخل كشوره يا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا اينا راستش رو نمي گن؟ در مورد نوع فرارش خوب معلومه چون دست همه آقايان با اين آقا (جزايري) تو يه كاسه بود. خوب اگه فراريش نمي دادن ممكن بود اين آقا بيشتر از دادگاههاي قبلي دست آقايان رو رو كنه. اما در مورد دوم واقعا علتش رو نمي دونم. نمي دونم چرا بجاي اينكه بگن مطلعيم كه الان تو دوبيه سعي مي كنن با يه سري از حرفا خودشون رو جلوي مردم احمق جلوه بدن. جالبه كه امروز تو خبرا خوندم كه قراره براش حكم بدن و حكمشم تا ساعاتي ديگه اعلام ميشه انصافا نمي تونم جلوي خندمو بگيرم.

****************

ماجراهاي مجيد ايكس

مجيد ايكس داشته تو پياده رو رفع حاجت مي كرده. يكي بهش مي گه بابا اين بغل توالت عمومي هست خوب برو اونجا. مي گه آخه همين الان تميزش كردم. نمي خوام كثيف بشه.

به مجيد ايكس ميگن چرا اسمت مجيده. مي گه خوب مگه چيه از دزدي كه بهتره.

به مجيد ايكس ميگن با شاش جمله بساز. ميگه من و علي و داداشاش رفتيم سينما. ميگن ديوونه با شاش يعني جيش. ميگه خوب آبجيشم برديم.

********************************

 

سخن حافظ

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانندبه فتراک جفا دل​ها چو بربندند بربندندبه عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزندسرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابندز چشمم لعل رمانی چو می​خندند می​بارنددوای درد عاشق را کسی کو سهل پنداردچو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارنددر این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانندز زلف عنبرین جان​ها چو بگشایند بفشانندنهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانندرخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانندز رویم راز پنهانی چو می​بینند می​خوانندز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانندبدین درگاه حافظ را چو می​خوانند می​رانندکه با این درد اگر دربند درمانند درمانند

**************************************

حكايت ديگه اي از سعدي

يکی از ملوک بی انصاف ، پارسايی را پرسيد: از عبادتها کدام فاضل تر است ؟ گفت: تو را خواب نيم روز تا در آن يک نفس خلق را نيازاری.

 

خدا كنه كسي در حق ما چنين دعايي نكنه.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:38  توسط علی اصغر  | 

سلام

اینم عزاداری از نوع دیگه. یا به قول بعضيا "گود باي پارتي" امام حسين. آيا اينا واقعا عزادار امام حسين هستن يا دين و اينجور مراسما رو بازيچه دست خودشون كردن؟ اينا واقعا عزادارن يا سبك مغزاييكه فقط به فكر ارضاي حماقتاي خودشونن؟ اينا واقعا عزادارن يا ... ؟

يادمه دانشجو كه بوديم خبر دادن كه تو دانشگاه امير كبير يه دانشجو نمايشنامه اي نوشته كه در آن به صاحت مقدس امام زمان (ع) توهين كرده و بابت همين موضوع يه سري از مردم ريختن تو خيابونا و يه سري هم اين كار اون دانشجو رو محكوم كردن،به دادگاه كشيدنش و ... . وقتي متن اون نمايشنامه رو خوندم ديدم داستانش در مورد پسريه كه شبي خواب مي بينه امام اومده پيشش و ازش دعوت مي كنه كه ايشان رو در قيامش كمك كنه و مي فرمايد بايد همين الان بريم. پسر كه فردا امتحان كنكور داشته از امام ميخواد كه قيامش رو عقب بندازه تا اون كنكورش رو بده . آخه ايندش به اين موضوع بستگي داره. امام قبول نمي كنه و بعد از كلي كش و قوس پسره با چاقو به امام ضربه مي زنه و از هول از خواب بيدار ميشه. پسره مي گه وقتي از خواب بيدار شدم و وقتي به اين خواب فكر كردم و وقتي به ياد مياوردم كه هميشه از خدا ميخوام كه آقا هر چي زودتر ظهور كنه، با خودم فكر كردم كه واقعا اينهمه مردمي كه چنين دعايي مي كنن واقعا از ته دل خواهان ظهور آقا هستن يا اين دعا فقط لغلغه زبونشونه.

وقتي اينجور آدما رو مي بينم از خودم مي پرسم اگه اينا روز عاشورا بودن چيكار مي كردن امام رو تنها مي ذاشتن يا تو لشكر يزيد بودن؟؟؟

امروز با حافظ

اگر چه باده فرح بخش و باد گل​بیز استصراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتددر آستین مرقع پیاله پنهان کنبه آب دیده بشوییم خرقه​ها از میمجوی عیش خوش از دور باژگون سپهرسپهر برشده پرویزنیست خون افشانعراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز استبه عقل نوش که ایام فتنه انگیز استکه همچو چشم صراحی زمانه خون​ریز استکه موسم ورع و روزگار پرهیز استکه صاف این سر خم جمله دردی آمیز استکه ریزه​اش سر کسری و تاج پرویز استبیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است

چه شيرين سخنه اين سعدي

بربالين تربت يحيی پيغامبر عليه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که يکی از ملوک عرب که به بی انصافی منسوب بود اتفاقا به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست .

آنگه مرا گفت: از آنجا که همت درويشان است و صدق معاملت ايشان خاطری همراه من کنيد که از دشمنی صعب انديشناکم. گفتمش: بر رعيت ضعيف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبينی.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 14:42  توسط علی اصغر  | 

سلام

عکس چندش آوریه نه؟ راستش هر چی فکر کردم نتونستم تعریفی براش بیارم چون هرچی بگم حرف اضافه است. عکس به اندازه کافی گویای تحجره.

یادم میاد چندين سال پيش، قرايتي براي اولين بار از مردم خواست كه قمه زني رو كنار بزارن و علتش هم اين بود كه ميگفت  رسانه هاي خارجي از اين مراسما فيلم برداري كردن و به مردم نشون مي دن و ادعا مي كنن كه اسلام به پيروانش چنين آموزشي ميده. اون مي گفت شما عاشق حضرت ابوالفضل هستين و اين كار رو مي كنين ولي اون خارجي نمي تونه اينو درك كنه. البته فكر مي كنم منظور اصلي قرائتي اين بود كه بابا تويي كه قمه مي زني خري و نمي فهمي كه اينكار درست نيست ولي اون خارجي فكر مي كنه كه دينت باعث ميشه كه تو يه چنين بلايي سر خودت بياري. من تا حالا اينجور مراسما رو نديدم. وقتي اين عكس رو ديدم به حدي چندشم شد كه نگو. تازه فهميدم كه بابا اين بيچاره (قرائتي) راست مي گه. خود من اگه مسلمون نبودم و اطلاعي از اين دين نداشتمم چنان نتيجه گيري مي كردم چه برسه به افراديكه مغرضانه به قضيه نگاه مي كنن يا زير بمباران تبليغاتي عليه دين اسلامند.

******************************

بازم مجيد ايكس

ديشب ساعت ۱۲:۳۰ بود كه من آماده مي شدم برم بخوابم كه يهو يه مسج برام اومد. شصتم با خبر شد كه بايد مجيد باشه. يه عكس برام فرستاده بود با يه توضيح كوچيك. مرده بودم از خنده. اين بچه مياد من رو سر كار بزاره بعد سوتي ميده كه اگه فاش كنم همتون از خنده دلدرد مي گيرين. راستش دوست دارم كمي راهنماييتون كنم تا شمه اي از واقعيت دستتون بياد ولي هرچي فكر مي كنم مي بينم اگه كوچكترين حرفي بزنم پتش كلا رو آب مي ريزه فكر كنم الان مجيد داره دعا مي كنه كه نكنه من دست به همچين كاري بزنم ولي خداييش نصف عمرتون بر فنا است كه نمي تونيد اين عكس رو ببينيد 

********************************************** 

 مسابقه

مي گم اصلا بياييد يه كاري كنيم. يه مسابقه با دو عنوان بذاريم.

اول: لقب مجيد تو دوران دانشجويي چي بود؟ يعني به جاي ايكس چه كلمهاي بايد گفت؟ يه راهنمايي مي كنم. اگه به سوتياي مجيد دقت كنيد اون لقب رو راحت حدس مي زنيد.

دوم: در مورد دوتا سوتيه كه مجيد تو اين چند روزه داده. سوتي اول رو كه اصلا راهنمايي نكردم. آخه خيليم خنده دار نبود. بيشتر يه اشتباه لپي بود ولي مي تونيد اين دومي رو حدس بزنيد. با توجه به توضيحات بالا شايد بتونيد تا حدي به جواب نزديك شيد.

اين مجيده كه داره در نهايت عجز و گريه از خدا درخواست مي كنه كه تو دل من رخنه كنه و من از ادامه اين مسابقه دست بردارم.

نازي عمو جون گريه نكن برات قاقا لي لي مي خرم

همه اينا شوخي بود بابا. من آبروي مجيد ايكس رو نمي برم. بابا باهم نون و نمك خورديم. نا سلامتي يكي از دوستاي نزديكمه.

مجيد خوشحال مي شود و از تعجب شاخ در مي آورد


امروز با حافظ

دامن کشان همی​شد در شرب زرکشیدهاز تاب آتش می بر گرد عارضش خویلفظی فصیح شیرین قدی بلند چابکیاقوت جان فزایش از آب لطف زادهآن لعل دلکشش بین وان خنده دل آشوبآن آهوی سیه چشم از دام ما برون شدزنهار تا توانی اهل نظر میازارتا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبتگر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظبس شکر بازگویم در بندگی خواجه صد ماه رو ز رشکش جیب قصب دریدهچون قطره​های شبنم بر برگ گل چکیدهرویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیدهشمشاد خوش خرامش در ناز پروریدهوان رفتن خوشش بین وان گام آرمیدهیاران چه چاره سازم با این دل رمیدهدنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیدهروزی کرشمه​ای کن ای یار برگزیدهبازآ که توبه کردیم از گفته و شنیدهگر اوفتد به دستم آن میوه رسیده


پند امروز سعدي در باب قدر عافيت

 پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام ، ديگر دريا را نديده بود و محنت کشتی نيازموده ، گريه و زاری درنهاد و لرزه براندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی گرفت و عيش ملک ازو منغص بود ، چاره ندانستند . حکيمی در آن کشتی بود ، ملک را گفت : اگر فرمان دهی من او را به طريقی خامش گردانم . گفت : غايت لطف و کرم باشد . بفرمود تا غلام به دريا انداختند . باری چند غوطه خورد ، مويش را گرفتند و پيش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آويخت. چون برآمد به گوشه ای بنشست و قرار يافت . ملک را عجب آمد. پرسيد: درين چه حکمت بود ؟ گفت : از اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامتی نمی دانست ، همچنين قدر عافيت کسی داند که به مصيبتی گرفتار آيد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:47  توسط علی اصغر  | 

سلام

امروز نمی خواستم پستی بدم چون مطلب خاصی به ذهنم نمی رسید که ارزش نوشتن داشته باشه ولی دیدم تو این چند روزه خیلی از دوستان که انصافا تعدادشون زیاد و نمی تونم اسم تک تک اونا روبگم تا تونستن تو وبلاگای مختلف بهم تبریک گفتن. این بود که گفتم به دور از معرفته که یه تشکر ازشون نکنم. نمی دونم با چه زبونی بگم ولی اینو می دونم که زبون ساده همیشه بهترین زبونه. پس منم با زبون ساده از لطف و ابراز محبت همه دوستان تشکر می کنم و کلی تشکر می کنم و اسم کسی رو ذکر نمی کنم تا نکنه اسم کسی از قلم بیفته و شرمنده محبتش شم. امیدوارم همه تو زندگیشون موفق و کامیاب شن که فکر می کنم تنها لازمه این موضوع کنار گذاشتن یه سری از سختگیری هاییه که بیشتر حاصل چشم و هم چشمی و توقع زیادی از زندگی و طرف مقابله. از همه دوستام میخوام که زندگی خودشون رو اون طوری که هست درک کنن و خودشون رو با اون وفق بدن. این به اون معنا نیست که از پیشرفت تو زندگی چشم پوشی کنن بلکه منظور من اینه که اون چیزی رو که دارن باور کنن باهاش زندگی کنن و بعد با توجه به اونچه که دارن به آینده نگاه کنن. به زندگی مشترک مثل یه جنگ نگاه نکنن که باید حق خودشونو از طرف مقابل بگیرن. زندگی یه جنگ نیست یه دوستیه یه عشقه. دوستانیکه زندگی دانشجویی داشتن یا دارن می دونن من چی میگم. یادتونه تو اون دوران چقدر راحت به مسا ئل نگاه می کردین و دوستانتون رو درک می کردین. یا همین محیط نت رو بخاطر داشته باشین که چطور با خوشی دیگران خوشین و با غم دیگران غمگین. بیاین هممون سعی کنیم تو زندگی مشترکمونم چنین رویه ای داشته باشیم. اشتباهات همدیگرو ببخشیم و از کارهای درست همدیگه تمجید و قدردانی کنیم. اون موقع می تونیم از در کنار هم بودن و از زندگی کردن لذت ببریم.

به امید اونروز.....

*************************************

و اما بازم مجید ایکس سوتی داد

دیروز عصر وقتی رسیدم خونه دیدم مجید اس ام اس زده که من تو کامنت دادنم یه سوتی دادم . پسوردت رو بده تا کسی ندیده حذفش کنم. جواب دادم همین الان خودم حذفش می کنم. گفت نه خودتم نبین. گفتم نمیشه باید ببینم. دوباره گفت خواهش می کنم  خلاصه بد جوری التماس می کرد. بالاخره قبول نکردم و رفتم خودم چک کردم. واااااااااااااااااااااااااای اگه بهتون بگـــــــــــــــــــــم چی میشه. ولی خوب نمی گم تا آبروش بیشتر از این نره. آخه بهش قول دادم. اونوقت امروز صبح اومدم دوباره کامنتا رو چک کنم دیدم نوشته " بدبخت چرا کامنت منو پاک کردی." حالا شما بگيد واقعا اين چكش حقش هست كه آبروشو ببرم يا نه؟ نه دیگه شما بگید

**************************************

تو اين چند روزه كه تو كامنتا دقت مي كنم مي بينم ظاهرا يه جنگي بين گرفتن حق زنان از مردان از زنان راه افتاده. من بالا هم گفتم تو رو خدا به زندگي مثل يه جنگ نگاه نكنيد. بعضي مسائل خيلي ساده تر از ايناست كه فكر مي كنيد. اگه كمي منطقي فكر كنيم و تعصبات رو كنار بزاريم و به مسائل بطور ريشه اي و منطقي نگاه كنيم اونوقت جواب خيلي از سوالامون رو مي گيريم.


امروز با حافظ

ای قصه بهشت ز کویت حکایتیانفاس عیسی از لب لعلت لطیفه​ایهر پاره از دل من و از غصه قصه​ایکی عطرسای مجلس روحانیان شدیدر آرزوی خاک در یار سوختیمای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفتبوی دل کباب من آفاق را گرفتدر آتش ار خیال رخش دست می​دهددانی مراد حافظ از این درد و غصه چیست شرح جمال حور ز رویت روایتیآب خضر ز نوش لبانت کنایتیهر سطری از خصال تو و از رحمت آیتیگل را اگر نه بوی تو کردی رعایتییاد آور ای صبا که نکردی حمایتیصد مایه داشتی و نکردی کفایتیاین آتش درون بکند هم سرایتیساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتیاز تو کرشمه​ای و ز خسرو عنایتی


به نظر من حكومت نياز به يه جور مديريت داره. اگه كمي در سطح بالاتر نگاه كنيم هر كاري براي به مقصد رسيدن نيازمند يه مديريت صحيحه. اينه كه من از حكايتاي سعدي در باب حكومت خوشم مياد و معتقدم مي تونه تو زندگي شخصيم بهم كمك كنه. البته بايد اينم در نظر داشته باشيم كه اين پندهاي سعدي رو بايد با زندگي شخصيمون مطابقت بديم و تعديل كنيم نه اينكه عين اين رفتارو تو زندگي بكار ببنديم.

پس باز هم حكايتي ديگر از سعدي در باب حكومت

 يکی از ملوک عجم حکايت کنند که دست تطاول به مال رعيت دراز کرده بود و جور و اذيت آغاز کرده تا بجايی که خلق از مکايد فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعيت کم شد ارتفاع ولايت نقصان پذيرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند. باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فريدون. وزير ملک را پرسيد: هيچ توان دانستن که فريدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنيدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقويت کردند و پادشاهی يافت. گفت: ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهيست تو مر خلق را پريشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری؟ ملک گفت: موجب گردآمدن سپاه و رعيت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم بايد تا برو گرد آيند و رحمت تا در پناه دولتش ايمن نشينند و تو را اين هر دو نيست. ملک را پند وزير ناصح موافق طبع مخالف نيامد . روی ازين سخن درهم کشيد و به زندانش فرستاد. بسی برنيامد که بنی غم سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پريشان شده بر ايشان گرد آمدند و تقويت کردند تا ملک از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:3  توسط علی اصغر  | 

سلام

 

اول از همه بابت احوال پرسي ممنون. دوم بابت اين تاخير طولاني منو ببخشيد. اگه بخونيد علتش رو مي فهميد.

 

تو اين چند روز مردم نمي دونستن به من تبريك بگن يا تسليت. خودمم خندم گرفته بود.

 

مثل اينكه راست مي گن هميشه شادي و غم كنار همديگن. شايد تا حالا هيچكس نشنيده كسي تو محرم بساط خواستگاري و اينجور برنامه ها رو بپا كنه. اونم كجا تو هيئت. كي؟ بعد از برنامه عزاداري و قبل از پذيرايي. ماجرا از اين قراره كه ما يه هيئت فاميلي داريم كه در تمام سال بپاست و هر هفته خونه يكيه. برنامه هامونم نسبتا متنوعه. اين هيئت در ايام محرم تو يه حسينيه برگزار مي شه. خانوما يه قسمت و آقايونم يه قسمت ديگه. فكر مي كنم شب هشتم نهم بود كه خواهر و مادرم بهم گفتن كه تو خانوما بحث اين شده كه چرا فلاني زن نمي گيره و ... خلاصه يه بنده خدايي رو معرفي كردن و از هر دو طرف جواب مثبت گرفته شد و در نهايت قرار شد بدون هيچ مراسمي (به اصرار من بدليل ماه محرم)، فقط با حضور خانواده هاي دو طرف صيغه محرميت خونده بشه و باقي ماجرا (جشن) باشه بعد از ماه صفر. ديروز به اتفاق خانم رفتيم آزمايش قبل از ازدواج كه در كمال ناباوري در عرض يه ساعت تموم شد. حتي جواب آزمايشم گرفتيم كه خوشبختانه مشكلي پيش نيومد. خودمونيم عجب لذتي داره وقتي كنار همسرت هستي. بخصوص كه اون همه اون چيزايي رو كه تو فكرت بوده داره. دختر محجوب و كم توقع كه از دنياي توقعات فقط توقع داره همسرش بهش عشق بورزه و به هيچ وجه پول خرج كرن رو به معني عاشق بودن نمي دونه. مثلا وقتي مي ريم نهار بخوريم هر چي مي پرسم چي مي خوري مي گه هر چي تو بگي و بعد از كلي اصرار ميگه هر غذايي كه ارزونتره. و اين در حاليه كه مي دونه كه من آدم دست بسته اي نيستم. يا مثلا وقتي رفتيم يه آلبوم عكس بخريم، به محض اينكه خانم فروشنده گفت قيمتامون از 14500 تا 15500 است با سرعت از عكاسي بيرون رفت طوريكه من از خنده مرده بودم. از بخت بد همون شب خبر دادن كه برادر كوچكش كه مدتي تو بهزيستي بستري بود فوت كرد و خانوادش تصميم گرفتن كه اونو تو روستا به خاك بسپرن. خوب ما هم رفتيم ولي از اونجاييكه خيلي كار داشتم بعد از مراسم خاكسپاري برگشتم و براي مراسم روز سوم دوباره رفتم و ديشب برگشتم. بابت مراسم شب هفت عذر خواهي كردم وگفتم كه نمي تونم بيام. حالا اون اونجاست و من اينجا. قراره بعد از مراسم شب هفت بيان تا عقد محضري بشه. البته بدون هيچ مراسمي.

چند وقت پيش تو برنامه كوله پشتي مرد و زني اومده بودن و اون مرد در تعريف همسر و زندگي زنا شوييشان ميگفت من و همسرم زياد به سفراي كاري مي ريم و از هم دوريم ولي هردوي ما هر شب كه مي خوابيم به خاطر داريم كه در گوشه اي از اين دنيا كسي با فكر و خيال و احساس عشق نسبت به من سرش رو رو بالش مي ذاره. اونروز اونا رو تحسين كردم و گفتم چه حالي مي ده وقتي آدم با فكر محبوبش مي خوابه.

دفعه پيش كه رفتم موقع برگشتن تو يه مشما نون وپنير محلي و سبزي و گردو و ميوه گذاشت و آورد جلوي ماشين. همونطور آروم و محجوب وايستاد تا رفتم ازش گرفتم. نگاهش يادم نمي ره. ايندفعه كه كه برگشتم موقع خداحافظي كمي با هم صحبت كرديم. موقع رفتن پشتم آب ريخت. نگاه آخرش بدجوري مستم كرده. محجوب و آروم. 

ببخشین فکرم کمی مغشوشه. نمی تونم افکارم رو جمع و جور کنم. اصلا نمی دونم چرا این چیزا رو اینجا می نویسم.


 امروز با حافظ

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزیدشاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه​امقحط جود است آبروی خود نمی​باید فروختگوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوشبا لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغدامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باکاین لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفتعدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشقتیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد

 

وجه می می​خواهم و مطرب که می​گوید رسیدبار عشق و مفلسی صعب است می​باید کشیدباده و گل از بهای خرقه می​باید خریدمن همی​کردم دعا و صبح صادق می​دمیداز کریمی گوییا در گوشه​ای بویی شنیدجامه​ای در نیک نامی نیز می​باید دریدوین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دیدگوشه گیران را ز آسایش طمع باید بریداین قدر دانم که از شعر ترش خون می​چکید


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 15:16  توسط علی اصغر  | 

امروز کلی تایپیدم ولی یهو همش پرید. منم کم نیاوردم و دیگه دوباره نتایپیدم تا بلگفا باشه که پر رو نشه


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:6  توسط علی اصغر  | 

سلام

قبلا هر وقت وارد چت روم مي شدم مي ديدم بچه هاي ۱۷-۱۸ ساله اومدن واسه هم گل واژه مي گن. اين بود كه بيشتر چت روماي ديگه رو چك مي كردم. اينجوري هم زبان نوشتاريم تقويت مي شد هم اطلاعات زيادي از كشوراي ديگه و فرهنگاشون بدست مياوردم. تو اين بين گاهي با افرادي آشنا مي شدم كه تو صنفاي مختلف تجاري كار مي كردن و اتفاقا دنبال مشتري بودن. البته براي رسيدن به مرحله تجارت از اين طريق راههاي خاص و زمان بري وجود داره ولي وقتي به نتيجه برسه هر دو طرف بهره خوبي از معامله با ديگري مي برن. چند روز پيش بازم وارد چت روم آسيا شدم و ديدم يه چيني پي ام داد. باهاش چت كردم. جالب بود اونم دنبال مشتري بود و اتفاقا زمينه كاريش به نوع تجارت شركتي كه من توش كار مي كنم كمابيش يكيه. فكر كنم يه ساپلاير خوب ديگه پيدا كردم. جالبتر اينه كه امروزم با يه مورد ديگه آشنا شدم. اگر چه اون همكار ما نبود ولي فكر مي كنم يه رابطه كاري طولاني باهاش داشته باشم.


امروز با حافظ

زلفت هزار دل به یکی تار مو ببستتا عاشقان به بوی نسیمش دهند جانشیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نوساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریختیا رب چه غمزه کرد صراحی که خون خممطرب چه پرده ساخت که در پرده سماعحافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست

 

راه هزار چاره گر از چار سو ببستبگشود نافه​ای و در آرزو ببستابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببستاین نقش​ها نگر که چه خوش در کدو ببستبا نعره​های قلقلش اندر گلو ببستبر اهل وجد و حال در های و هو ببستاحرام طوف کعبه دل بی وضو ببست

 


و اما حكايتي ديگر از سعدي

فرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش ديدم که عقل و کياستی و فهم و فراستی زايدالوصف داشت، هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصيه ی او پيدا.

بالاى سرش ز هوشمندى

مى تافت ستاره بلندى

 

فی الجمله مقبول نظر افتاد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته اند  توانگرى به هنر است نه به مال، بزرگى به عقل است نه به سال .

ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی فايده نمودند.

دشمن چه زند چو مهر باشد دوست؟

ملک پرسيد که موجب خصمی اينان در حق تو چيست؟ گفت: در سايه ی دولت خداوندی دام ملکه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی شود الا به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.

 

توانم آن كه نيازارم اندرون كسى

حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است 

بمير تا برهى اى حسود كين رنجى است

كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست

 

شوربختان به آرزو خواهند

 مقبلان را زوال نعمت و جاه

 

گر نبيند به روز شب پره چشم

چشمه آفتاب را چه گناه؟

 

راست خواهى هزار چشم چنان

 كور، بهتر كه آفتاب سياه


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 15:3  توسط علی اصغر  | 

سلام

دوشنبه ها معمولا روز پر کاریه. چرا که کشورای خارجی دو روز تعطیل بودن و با ما ارتباط نداشتن و از طرفی ما پنچشنبه رو نیمه وقت کار کردیم و جمعم که فیتیله. اینجوریه که کشور ما فقط سه روز و نیم در هفته با دنیای بیرون ارتباط نرمال داره. مگه اینکه شرکتا پنچشنبه بعد از ظهر و جمعه ها رو حالت نیمه تعطیل داشته باشن و مثلا کاراشون رو از کامپیوتر خونه رله کنن. با توجه به اینکه این اتفاق کمتر میافته، شنبه ها و يكشنبه ها كمترين حجم كار و دوشنبه ها بيشترين حجم كارا رو داريم و اين باعث ميشه كه من كمتر وقت خالي داشته باشم و بيشتر مشغول كار باشم. عصر كه مي رم خونه خستم ولي اين حجم زياد كار برام لذت بخشه بخصوص وقتيكه نتيجه بده. البته اگه كسي بخواد اين حجم رو بهم تحميل كنه اصلا خوشم نمياد بلكه دوست دارم خودم خودكار باشم.

اينطوري كمتر مي تونم به عمق مطالب وارد بشم و قاعدتا وقت براي تفكر و نتيجه گيري و در نهايت نوشتن تو اينجا ندارم بجز همون دو سه موردي كه از قبل برنامه ريزي شده. يعني خوندن فال حافظ و حكايتي از سعدي و بعدش انتظار كه فرا بياد و برام تفسيرش كنه.


امروز با حافظ 

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوستبه جان او که به شکرانه جان برافشانمو گر چنان که در آن حضرتت نباشد بارمن گدا و تمنای وصل او هیهاتدل صنوبریم همچو بید لرزان استاگر چه دوست به چیزی نمی​خرد ما راچه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد

 

بیار نفحه​ای از گیسوی معنبر دوستاگر به سوی من آری پیامی از بر دوستبرای دیده بیاور غباری از در دوستمگر به خواب ببینم خیال منظر دوستز حسرت قد و بالای چون صنوبر دوستبه عالمی نفروشیم مویی از سر دوستچو هست حافظ مسکین غلام و چاکر دوست


حكايتي از سعدي

در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.

 

وقت ضرورت چو نماند گريز

دست بگيرد سر شمشير تيز

 

ملک پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟

 

يكى از وزيران نيک محضر گفت: ای خداوند همی گويد:

 

والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس

 

ملک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزير ديگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس مارا نشايد در حضرت پادشاهان جز راستی سخن گفتن. اين ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی ازين سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ پسنديده تر آمد مرا زين راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای اين بر خبثی. چنانكه خردمندان گفته اند: دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز

 

هر كه شاه آن كند كه او گويد

حيف باشد كه جز نكو گويد

 

و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه نبشته بود:

 

جهان اى برادر نماند به كس

دل اندر جهان آفرين بند و بس

 

مكن تكيه بر ملك دنيا و پشت

كه بسيار كس چون تو پرورد و كشت

 

چو آهنگ رفتن كند جان پاك

چه بر تخت مردن چه بر روى خاك


  

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 15:5  توسط علی اصغر  |